رو اعصاب میدونی چیه؟ رو اعصاب اینه که دو تا درس سه واحدی رو افتاده باشی و هم اتاقیت و دوستش نشستن نمره های تک تک همکلاسیاشونو تحلیل میکنن که واااای چقد فلانی کم شد. خفه شین دیگه. به شماها چه؟ عصبانی

یا مثلا اینکه یکی از همکلاسیات میگه هنوز نرفتم نمرمو از رو برد ببینم. دوستت برگرده بگه من دیدم، 17 شدی. خنثی

کودکستانه مگه؟

 

 

بابا زنگ زده، میگه کم شی اشکال نداره. یه وقتی نیفتی خدای نکرده. 

خیلی حس بدی دارم. خیلی... افسوس



تاريخ : دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳٩۳ | ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

حسرت خیلی بده

خیلی بده درسی رو که مطمئنی اگه میخوندی تاپ مارک می شدی، درست 12 ساعت مونده به امتحان شروع کنی... افسوس

 

هدف

 

دنبال زندگی خوب نباید گشت
زندگی خوب رو باید ساخت
 
می بینی، همیشه این خود منم که وامیدم و میذارم همه چی بهم بریزه.


تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳٩۳ | ۳:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

واقعا مسخرست. TAالگوریتم نمره ی حل تمرین رو آپلود کرده رو درس افزار. بعضی از همکلاسیام که اندازه بز سر کلاس بارشون نبوده با چرب زبونی نمره آوردن. خنثی دیگه دارن شورشو در میارن.

یاد کار معدل دوم کلاسمون افتادم که رفته بود 3 ساعت دانشکده الهیان نشسته بود و نهایتا با زور نمره 17 رو تبدیل کرده بود به 20! جالبش اینه که گاها سر آزمایشگاه یا درس تئوری استاد از مباحث ترم های قبل سوال می پرسه، این عزیزان چیزی یادشون نیست.

کار من اشتباهه که درس نمیخونم. از اون بدتر اینه که بجای درس خوندن دارم اینارو تحلیل میکنم. عصبانیای کاش بجز اون ریاضی مهندسی کوفتی چیزی رو نیفتم. امتحان آخره... گم شه بره پی کارش این ترم لعنتی...



تاريخ : شنبه ٢٠ دی ،۱۳٩۳ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

چند روز پیش داشتم میرفتم سمت در دانشکده که برم سلف. کنار در دیدم میز گذاشتن و دورش شلوغه. خلاصه از یه موسسه ای اومده بودن که تست میگرفتن از دانش کامپیوتری. منم یه برگه ورداشتم و شرکت کردم.

چند رور پیش نتایجش اومد. من سوم شده بودم. امروز مرحله دومش بود و من دیر از خواب پا شدم. البته برنامه ای هم نداشتم که شرکت کنم. خلاصه کلی زنگ زدن و من راه افتادم رفتم و آخرین نفر آزمون دادم. فکر نکنم مثل دفعه اول بشه ولی به هر حال بخت باهام یار بود. 50تومن هم جایزه مرحله اولو بهم دادن! لبخند

یه وقتایی تو زندگیم بوده که سرگردون بودم و راه بهم نشون داده شده. لبخند

 

 

 

نمره های انتقال داده اومده. من این درسو ورنداشته بودم. هم اتاقیم میگه بالاترین نمره یکی از بچه ها بوده که درسش هم معمولیه. شاگرد اولمون داشته جلز ولز میکرده. جالبه من اونم قبول ندارم. تو فکرم میگم اگه منم اندازه تو درس بخونم خیلی نمره هام بهتره. ولی مگه میخونم؟

 

تو یکی از برنامه های TEDTALK میگه: تو همین بیست سالکی هویتی که میخواین رو بسازین.



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳٩۳ | ٥:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

اخیرا دارم تغییرات مثبتم رو می بینم و این خیلی خوشحالم میکنه. گاهی که رفتاری از روی عقده و حسادت می بینم، دیگه مثل قبل به خودم شک نمیکنم! بذار بمیره از حسادت. تو شاد باش و "زندگی" کن تا بیشتر بسوزه. 

به قول استاد شعبانعلی:

 ما انسانها توان تحلیل خواسته‌ها و رویاها و منافع و مضرات تصمیم‌های خود را نیز نداریم. پس چرا باید انرژی‌ام را صرف پیش‌بینی و تحلیل انگیزه‌ها و خواسته‌های تو کنم؟

 

 

پ.ن: دوباره ریاضی مهندسی رو افتادم. خوشبختانه اگه بالای 14 بشم کلا حذف میشه اون دو تا نمره درخشان زیر ده. ولی کیه که بخواد دوباره 77تومن پول بده؟ کاش با این استاد ناشی بر نمی داشتم. 



تاريخ : یکشنبه ۱٤ دی ،۱۳٩۳ | ٥:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

فردا امتحان دارم. لازمه بگم با وجود تغییر تاریخ امتحان قبلی و 4روز وقت داشتن واسه امتحان فردام، هنوز نخوندمش؟ خنثی

دچار اهمال کاری شدید شدم و تصمیم گرفتم سمینار اهمال کاری دکتر شیری رو ثبت نام کنم. خیلی برنامه زندگیم به هم ریخته. تا صبح بیدارم، صبح میخوابم ظهر بیدار میشم. مدام هم نشستم پای لپ تاپ. خلاصه اوضاع خیطه! نیشخند ولی من آدمی نیستم که نتونم حل کنم مشکلمو. چشمک

 

این دو - سه روزی داشتم تو یوتیوب فیلم های مختلف راجع به Jim Parsons رو می دیدم. واقعا این بشر با استعداده. کلی ذهنم رو درگیر کرد. هر آدمی باید بچسبه به اون چیزی که میخواد تا بدستش بیاره. مثل شلدون (من ترجیح میدم اینطوری صداش کنم، واسم راحت تره نیشخند) که از دوران مدرسه تو خط بازی کردن بوده و الان هم با داشتن 4 تا جایزه Emmy انسان خیلی موفقی محسوب میشه. من هم که از بچگی دور و وریام می دونن چی میخواستم و تو کلم چی میگذره... قلب 

 

 

چیز جالبی که در موردش دیدم آرامشش بود. تو یه مسابقه تلویزیونی تو گروه های دوتایی باید یه پسورد رو پیدا میکردن، حریفش تیکه خیلی بدی بهش انداخت ولی خیلی با متانت برخورد کرد. اگه من بودم تا حال طرف رو نمی گرفتم کوتاه نمی اومدم! خنده گاهی بخاطر این اخلاقم بجای اینکه انرژی بذارم رو کاری که باید انجام بدم، فکرم مشغول رفتارهای بیمارگونه دیگران میشه.

دیگه اینکه خیلی با اعتماد به نفس صحبت میکرد. (که خوب اقتضای شغلش هم هست) من خیلی وقتا حوصله حرف زدن ندارم و تو جمله هام زیاد پیش میاد بگم: "چیز شد"، "از این چیزا"، ... اینو دوست ندارم. میخوام از این به بعد کار کنم رو صحبت کردن با اعتماد به نفس. البته خودم میدونم علت اعتماد به نفس پایینم تو حرف زدن چیه. دبیرستان که بودم خیلی به حرفم گوش نمی دادن. چون خیلی اذیت شدم بخاطرش خوب یادم مونده. نه که بگم آدم محبوبی نبودم، نه. اتفاقا کلی دوست داشتم. چند نفر کلا عادت داشتن وسط حرفام بپرن و من بجای اینکه فکر کنم مشکل از اوناست، مشکل رو به خودم نسبت دادم و کم کم اعتماد به نفس حرف زدنم تخریب شد. الان خیلی خیلی بهتر شدم ولی هنوز به اون چیزی که میخوام نرسیدم.

خصیصه های خوب دیگَش اینا بودن:

تو کارش خیلی جدی بود. خیلی کم دیالوگاش رو فراموش میکرد و خیلی کم خندش می گرفت. واسه یه بازیگر کمدی اینا عالیه.

هم واسه دوستاش و هم واسه طرفداراش احترام قائل بود. 

(من وقتی از یکی بدم بیاد یا با یکی بحثم بشه کلا دورشو خط میکشم. خیلی چوب این کارم رو خوردم.)

 

خوب دیگه. برم شروع کنم درس بخونم.

رشد کن...



تاريخ : جمعه ۱٢ دی ،۱۳٩۳ | ٦:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

تیتری که واسه مطلب انتخاب کردم، یکی از قوانینیه که مهندس شبانعلی تو زندگیش داره و من واقعا به این جمله رسیدم.

امروز بعد از ناراحتی از رفتار دوستم، داشتم با خودم فکر میکردم، دوستایی که زیاد باهاشون میگردم چجورین؟ هم اتاقیام چه شخصیتی دارن؟ چقد به رشدم کمک کردن؟ چند تا دوست دارم اصلا؟

من یه آدم برونگرام. ارتباطاتم با اطرافیان واسم اهمیت داره. متاسفانه دوستایی که زیاد باهاشون وقت میگذرونم، شخصیتشون طوری نیست که بخوان کمک کنن همدیگه رو بالا بکشیم.

مثلا همین دوستم که امروز برای بار چندم از رفتارش اذیت شدم، از ترم اول باهاش دوستم. تا اوایل ترم سه دختر خیلی خوب و دوست داشتنی ای بود. طوری که خود من پیشنهاد دادم و سال دوم هم اتاق شدیم. الان که می بینمش، خیلی تغییر کرده. نمیدونم این همه عقده تو وجودش از چی نشات می گیره، ولی واقعا لذت می بره اذیت کنه بقیه رو. مثلا امروز داشتیم خیلی دوستانه حرف میزدیم، جمع که شلوغ شد و دوستای دیگه هم اومدن رفتارش عوض شد. جدی شد. به شوخی یه چیزی بهش بگی اینطور مواقع، با قیافه جدی ازت میخواد توضیح بدی یعنی چی. سوالی بپرسی یا حرفی بزنی ازت توضیح میخواد که چی شد فکرت رفت سمت اون. یه حرفی رو میزنی که دوست داری یکی فقط گوش کنه بهش، مثل عقل کل ها شروع میکنه به نصیحت کردن. حسادت رو هم به وفور بروز میده. فکر میکنم این مکانیزم دفاعیشه. چون قبلا تجربه خوبی از حضور تو جمع ها نداشته و میخواد با این روش بدرفتاری هایی که قبلا دیده رو جبران کنه و با این کارش رو محیط چیره بشه. خلاصه که حالم از شخصیتش به هم میخوره. خنثی

 

خدا رو شکر دوستای دیگه ای هم دارم که خیلی از بودنشون خوشحالم. امروز یکی شونو دیدم که دنبال کارای دفاع ارشدش بود. نمونه یه آدم موفقه. الان دانشگاه آزاد شهرشون درس میده. منو دعوت کرد واسه روز دفاعش. خیلی خوشحالم نیشخند

 

 

باید یه تجدید نظر بکنم در مورد اطرافیانم و نحوه برخوردم باهاشون. شاید خودم دارم بهشون مجوز میدم حیوون باشن!



تاريخ : دوشنبه ۸ دی ،۱۳٩۳ | ۱:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

دارم میرم آماده شم برم سر جلسه. شب نخوابیدم و خیلی هم خوابم میاد.

امروز که ساعت 6.5 میومدم سمت بلوک کم کم داره یادم اومد چرا از سرمای زمستونا بدم میاد.

این اوضاع رو تغییر میدم. منتها قبلش باید این امتحان کوفتی رو بدم و به اندازه یه خواب کامل بخوابم!

 

ای کاش نیفتم... افسوس



تاريخ : شنبه ٦ دی ،۱۳٩۳ | ۸:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

کمتر از 5 ساعت دیگه اولین امتحان پایان ترمم رو باید بدم. با وجود گذشت 5ترم هنوز نتونستم به اهمال کاری غلبه کنم. ضمنا این درس کوفتی رو یه بار افتادم! با این وجود هنوز نخوندمش. من واقعا دوست دارم درس بخونم و سوادم زیاد بشه، پس چرا انقدر بی ارادم؟

 

امیدوارم امتحان به خیر و خوشی سپری بشه. هنوز یه فصل هم نخوندم. اینجا چیکار میکنم؟ تعجب

 

اراده کن!



تاريخ : شنبه ٦ دی ،۱۳٩۳ | ٤:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.