حس میکنم انقدر خشم درونم زیاده که خودم هم خودم رو نمی فهمم.

انقدر از درون عصبانی ام که دارم نگاه میکنم می بینم چند ماه گذشته کم کم رابطه هام دارن کمرنگ میشن. کسی رو "دوست" ندارم. هستن مثلا بابا و خواهر و چند تا دوستی که مهم باشن واسم، ولی نه به معنای دوست داشتنی که حاضر شم گاهی از خودم بگذرم. راحت دوست پیدا میکنم و راحت میگذرم و میذارم کنار.

چرا؟ چرا؟

شاید اینکه خودم رو قبل از هر چی می بینم اونقدرا هم بد نیست. شاید بخاطر تیپ شخصیتیمه.

 

چرا، یکی هست. واسه خواهر کوچیکم حاضرم هر کاری بکنم. ولی سختی نکشه.



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳٩۳ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

این ترم داره خوب پیش میره. تغییری که دادم به خودم تو افکارمه.

امروز استاد الکترونیک دیجیتال داشت میگفت تو گروه داشته صحبت میکرده که علت علاقه ای که ما تو کلاس نشون میدیم بخاطر استاد درسیه که پیش نیاز الکترونیک دیجیتال بوده. حالا بچه ها دو دستن، یه سری با با یه استاد داغون داشتن یه سری دیگه چون پیش نیازش رو افتاده بودن یه ترم بعدش با یه استاد خفن گرفتن درسو. اگه فکر کردین من جز افتاده ها بودم کاملا در اشتباهین نیشخند من با همون استاد داغونه داشتنم.

خلاصه بهش گفتیم نه همه استادمون یکی نبوده. بعد کلی تعجب کرد شروع کرد از اونایی که فعالتر بودن سر کلاس پرسید با کی داشتین. من نفر دومی بوددم که ازش پرسید نیشخند

خیلی حال داد. 

میدونم اگه بخوام این ترم خوب کار کنم باید از همین وقتای آزاد خوب استفاده کنم. لبخند وقتایی که میدونم میشه فیلم تماشا کرد و عشق کرد ولی اینکه سرت شلوغ باشه و سرگرم درسات باشی خیلی خیلی بهتره.



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳٩۳ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

دایی من چیکار کنم شبا به یادت چشام خیسه و دلم آشوب...

چرا انقدر زندگی به تو سخت گرفت؟

چرا انقد زود رفتی؟

من طاقت اینهمه رنج دیدن رو ندارم. چرا یهو انقدر زندگی سخت گرفت؟



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳٩۳ | ۳:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

می کند انگار چشمش باز غوغایی دگر

می کند آیینه را محو تماشایی دگر

بس که تیغ غمزه ی او می برد سرهای ما

لیک باید ساخت از خون باز دریایی دگر

در سر کویش دگر عابر نمی آید به چشم

دام باید گسترد صیاد در جایی دگر

با وجود خیل مشتاقان راه زلف یار

طره ی طرار در تدبیر یغمایی دگر

لیک می دانم اگر روزی وصالش سر رسد

باز هم می آورد معشوق امّایی دگر

هیچ می دانی که سرّ شهرت مجنون چه بود

در کمان او نباشد تیر لیلایی دگر

تازه فهمیدم تشابه چیست بین عقل و عشق

می دهد هر دم چو عقل این عشق فتوایی دگر 

 

 علیرضا میرزایی  

 

پ.ن: محشره این شعر!



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳٩۳ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

دیشب قبل از خواب داشتم کتاب "ماندن در وضعیت آخر" رو میخوندم. دو سالی میشه که به قصد شناختن بهتر خودم رفتم سراغ روانشناسی و تو وقتای آزادم راجع بهش میخونم. همیشه میخواستم آدمی باشم که بدون توجه به طرز فکر بقیه زندگی میکنه. ولی به طرز خصمانه ای سعی داشتم بهش برسم. (بی محلی، بداخلاقی و ...) هر کاری میکردم یه صداهایی درون من خودم رو تایید نمی کردن! هر کاری میکردم یه سری از دوستا و همکلاسی هام رو تو تصورم می دیدم که تاییدم نمی کنن با اینکه به ظاهر میخواستم بگم واسم مهم نیست!

خلاصه که دیشب تو این کتاب دقیقا وصف حال خودم رو خوندم و خیلی ذهنم مشغول شد... به گذشته تا الان نگاه کردم و فهمیدم چقدر کودک درونم تو محیط خانواده آزار دیده. بخاطر این مدام دنبال نوازش میگشتم. همش تایید میخواستم. چون تایید رو بجای خونه از دوستام میگرفتم، وقتی بین من و دوستام شکراب میشد خیلی اوضاعم خراب میشد. همه کاری میکردم تا این روزای بد واسم پیش نیاد و در عین حال بقیه نفهمن چقدر بهشون وابستم. 

شب تو خواب همه موقعیت های سخت و آزاردهنده ای که تجربه کرده بودم از جلوی چشمم گذشت. وقتی ضمیرناخودآگاهم تو خواب شروع میکنه بهم میگه چه غوغایی درونمه و من انکارش میکنم، کل اون روز حالم خراب میشه.

 

همون طور که نوشته بودم قبلا، با یکی از دوستام بحثم شده بود، اسمش رو بذاریم X! وضعیت رابطم با هم اتاقی های دیگم طوری بود که تو اتاق یه جورایی تک افتاده بودم. یکیشون (Y) که بخاطر تفاوت اخلاقیمون اصلا با هم خوب نیستیم، اون یکی(Z)، هم رفیق فابریک همینی هست که باهاش دعوا کردم. حالا بگذرد...

دیشب با Y و Z شام خوردیم. من و Y رفتیم ظرف ها رو شستیم و گذاشتیم رو آب چکون بمونه تا صبح ورشون داریم بیاریم تو اتاق. صبح که رفتم دیدم Y محترم همه ظرفها رو بجز مال من جمع کرده برده تو اتاق. خیلی ناراحت شدم. تو اتاق پرسیدم تو جمع کردی ظرفارو؟ گفت: آره، لیوان تو جا نشد بیارم. بشقابتو آوردم. درصورتیکه می دونستم کارد من رو می تونست بذاره کنار کارد و قاشق چنگالا تو لیوان و بیاره و با توجه به پیشینش فهمیدم از قصد این کار رو کرده.

این اتفاق به اضافه خوابی که دیده بودم با هم باعث شدن حالم بدتر بشه. این رو هم بهش اضافه کنین که صبح رفتیم دانشگاه و استاد دیر کرد و من تمام مدت تو اون شلوغی جلوی در کلاس تنها بودم. تنها بودن تو شلوغی خیلی خیلی آزارم میده. قرار شد همه بریم که کلاس ملغی بشه. یه ربع بعد که اومدم دیدم کلاس تشکیل شده!! دوست عزیز خانوم Y به بنده حتی یه تک زنگ هم نزدن. با اوقات تلخی کلاس سپری شد.

بعد کلاس برگشتم خوابگاه خوابیدم. تو خوابم با اونی بودم که از سال اول بهش علاقه داشتم. (و اون با وجود تمام توجهاتی که بهم میکرد به دلیلی که هنوز نمیفهمم رفت با یکی دیگه دوست شد امسال خنثی) خواب به این قشنگی آخرش اینطوری شد که کسی که خیلی خیلی اذیتم کرد رو دیدم که اومد سمتم و گفت کمکم کن! و چشماش پر اشک شد. دلم واسش سوخت... ولی بعدش به خودم اومدم و گفتم برو ازت بدم میاد. و بیدار شدم. حالم خیلی بهتر بود...

 

تازه دارم میفهمم ریشه خیلی از کارها و رفتارهایی که با بقیه داشتم. کودک درونم انقدر زخم خورده که به محض کم توجهی دیدن طغیان میکنه... باید ترمیمش کنم. لبخند



تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳٩۳ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

تا بحال دقیق نشدم که ببینم پیش نویس زندگیم چطور بوده. داشتم فکر میکردم مدام گیر دوستای حسود می افتم. دوستای خوب هم دارم ها که شخصیتشون رو خیلی دوست دارم، ولی اونایی که جذب میکنم به خودم از این تیپ نیستن. علتش هم شاید خود کم بینیه که تو خودم نمیبینم باهاشون خیلی صمیمی شم. اینه که مدام دارم تو ذهنم شخصیت دوستامو نقد میکنم. مدام میگم چرا انقدر بچه و نادونن...

با اعتماد به نفسم دارم کنترلش میکنم یه جورایی. EQش خیلی بالا نیست!



تاريخ : یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳٩۳ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

دکتر شیری می گفت آدم باج گیر، مهرطلب رو پیدا می کنه. دارم فکر میکنم اینکه سعی میکنم خوش بگذرونم با دوستام و باهاشون خوش اخلاقم در حالت عادی، میشه مهرطلبی یا نه؟ نمی دونم تو روابطم با دوستام مهرطلب هستم یا نه! ولی دو سه تاشون شدیدا باج گیرن. شاید چون به محض اینکه حس کنم طرف مقابل میخواد ازم استفاده کنه تا احساس قدرت و اعتماد به نفس کنه جلوش می ایستم اینطوری با هم کنترات میکنیم. تو دانشگاه همیشه "من" اون آدمی بودم که وقتی میونم با یکی خراب میشد با نشون دادن روابط اجتماعیم سروری میکردم جلوش، یه ساله که برعکس شده. 

خنده داره واقعا... از یه هفته پیش که اعلامیه مسابقه های تربیت بدنی رو دیدم رو دیوار به هم اتاقی هام گفتم و قرار شد چهارتایی مون تو مسابقه طناب کشی تیم بدیم. امروز نیم ساعت از شروع مسابقه گذشته میگم شام بخوریم که بعدش بریم. دیدم تازه فیلم آورده داره نشون میده بهش. بعدشم دراومد که مگه من گفتم اسم بنویسیم؟ خودت رفتی ثبت نام کردی. گفتم می گفتی نمیخوای بیای! یه چرتی پروند که نشنیدم. نهایتا هم دو تای دیگشون بعد نیم ساعت اومدن باشگاه و باختیم. 

الان من می تونستم بابت رتبه اولی که تو مسابقه دیشب آوردم و رتبه سوم امروزم خوشحال باشم، ولی خیلی خوشحال نیستم. بخاطر اون عتیقه.

اسم این حساسیته؟ یکی از شماها که اینجا رو میخونه به من بگه! من باید نشون بدم که چطور باید باهام برخورد بشه، مگه نه؟

حالا اینا رو بذار کنار. قرار نیست همیشه همه باهامون خوب باشن و خوش بگذره. لبخند پیش میاد آدم تایید نشه. مهم اینه که خودشو نبازه. بدونه حتی اگه تایید نشد به این معنی نیست که I'm not good enough! من کلی کار دارم این ترم. کلی هدف تو سرمه.

این ترم قراره همه درسهارو خوب خوب یاد بگیرم،

قراره اون حالت که شب امتحان تازه میخوام شروع کنم و بقیه با هم تبادل نظر میکنن من خودمو میکشم کنار نباشه،

قراره یاد بگیرم زندگی من خارج از روابطم تعریف شده، من نقشهای دیگه ای هم دارم تو زندگیم که اونها هم تو تعریف "فهیمه" هستن،

قراره با آدم ها رو طبق نمره ای که به دوست داشتنشون میدم برخورد کنم.

من آدمی هستم که با شجاعت میره دنبال رویاهاش، از تایید نشدن نمیترسه و میتونه دوستای جدید پیدا کنه. من "بچه" نیستم! بالغم. لبخند

 

آدمی که من تو ذهنمه واسه آیندم با این بچه بازی ها به هم نمیریزه. اصلا ذهنشو درگیر نمیکنه. چشمک

 

 

فردا اولین کوییز دوره ایه که بصورت آنلاین با دانشگاه استنفورد میگذرونم. ضمنا درسهام یه کم مونده و دوشنبه جلسه اول کلاس طراحی وبه. از اینکه سرم شلوغ باشه و با برنامه ریزی بخوبی بگذرونمش، خیلی خیلی خوشم میاد. عاشق وقتی ام که تیک میزنم جلو کارهایی که باید انجام بدم.



تاريخ : شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳٩۳ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

حس گناه داره خفم میکنه. تا یه ساعت پیش خوشحال بودم چون روز تولدم خوش گذشته بود بهم. ولی الان خیلی حالم بده. همش نگاه خواهرم اون لحظه که داشت سوار ماشین می شد جلو چشامه. دارم می میرم از عذاب وجدان. من چه کردم با این طفل معصوم؟ من چه خواهری بودم. لعنت به من. کمکت میکنم. جبران میکنم عزیز دلم. جبران میکنم. 

همه اون دخالت هامو جبران میکنم. تو عزیزترینمی، من به چه جراتی پرهاتو چیدم؟

لعنت به من... لعنت به من...



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩۳ | ٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

از صبح حالت خوب خوبه. نشستی تو کتابخونه داری تکالیفتو انجام میدی.

یهو فکرت میره یه سمت دیگه، میره سراغ آدمایی که دیگه دوست نداری باهاشون باشی.

فکر میکنی فردا تولدته و آدمایی که باید پشتت باشن، دیگه نیستن. استقلال رو خیلی دوست دارم. یاد گرفتم مستقل زندگی کنم. ولی مگه میشه کسایی که باید دوستت داشته باشن و دوستشون داشته باشی یهویی، اونم اینطوری، شکراب شه بینتون؟ لعنت به آدمایی که اجازه میدن واسه زندگی بقیه تصمیم بگیرن.

تنهای تنها، خودم این روزای سخت رو میگذرونم. خودِ خودم. لبخند

 

دیشب پشت تلفن بدون اینکه من خواسته باشم باهاش حرف بزنم گوشی رو برداشته میگه: من هی منتظرم زنگ بزنی خبری ازم بگیری. میگم چی بگم والله. 

لحن آروم الانت رو مقایسه کن با وقتی که نفرین میکنی و فحش میدی. دیگه نمیخوام ببینمت. لبخند باج نمیدم به کسی، به هیچ وجه.



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳٩۳ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

دندون مهرطلبی رو باید سریع کشید و ازش خلاص شد. خیلی خیلی حس خوبی دارم این دو روزه. امروز از باغ فردوس تا پارک وی رو پرواز میکردم انگار... 

تا بیست و یک سالگی چیزی نمونده. خوشبختانه این ترم رو خیلی خوب شروع کردم. خودآگاهیم رو بالا بردم. دیگه کم نمیارم. لبخند

 

 

+اصلا دلم نمیخواد برم خونه. اصلا!



تاريخ : دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳٩۳ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

سیستم عامل رو هم افتادم. مشروط نشدم ولی

چه اهمیتی داره؟

این غمی نیست در مقابل چیزی که امروز به من گذشت...

خدایی هست؟



تاريخ : شنبه ٤ بهمن ،۱۳٩۳ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.