از صبح حالت خوب خوبه. نشستی تو کتابخونه داری تکالیفتو انجام میدی.

یهو فکرت میره یه سمت دیگه، میره سراغ آدمایی که دیگه دوست نداری باهاشون باشی.

فکر میکنی فردا تولدته و آدمایی که باید پشتت باشن، دیگه نیستن. استقلال رو خیلی دوست دارم. یاد گرفتم مستقل زندگی کنم. ولی مگه میشه کسایی که باید دوستت داشته باشن و دوستشون داشته باشی یهویی، اونم اینطوری، شکراب شه بینتون؟ لعنت به آدمایی که اجازه میدن واسه زندگی بقیه تصمیم بگیرن.

تنهای تنها، خودم این روزای سخت رو میگذرونم. خودِ خودم. لبخند

 

دیشب پشت تلفن بدون اینکه من خواسته باشم باهاش حرف بزنم گوشی رو برداشته میگه: من هی منتظرم زنگ بزنی خبری ازم بگیری. میگم چی بگم والله. 

لحن آروم الانت رو مقایسه کن با وقتی که نفرین میکنی و فحش میدی. دیگه نمیخوام ببینمت. لبخند باج نمیدم به کسی، به هیچ وجه.



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳٩۳ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.