دیشب قبل از خواب داشتم کتاب "ماندن در وضعیت آخر" رو میخوندم. دو سالی میشه که به قصد شناختن بهتر خودم رفتم سراغ روانشناسی و تو وقتای آزادم راجع بهش میخونم. همیشه میخواستم آدمی باشم که بدون توجه به طرز فکر بقیه زندگی میکنه. ولی به طرز خصمانه ای سعی داشتم بهش برسم. (بی محلی، بداخلاقی و ...) هر کاری میکردم یه صداهایی درون من خودم رو تایید نمی کردن! هر کاری میکردم یه سری از دوستا و همکلاسی هام رو تو تصورم می دیدم که تاییدم نمی کنن با اینکه به ظاهر میخواستم بگم واسم مهم نیست!

خلاصه که دیشب تو این کتاب دقیقا وصف حال خودم رو خوندم و خیلی ذهنم مشغول شد... به گذشته تا الان نگاه کردم و فهمیدم چقدر کودک درونم تو محیط خانواده آزار دیده. بخاطر این مدام دنبال نوازش میگشتم. همش تایید میخواستم. چون تایید رو بجای خونه از دوستام میگرفتم، وقتی بین من و دوستام شکراب میشد خیلی اوضاعم خراب میشد. همه کاری میکردم تا این روزای بد واسم پیش نیاد و در عین حال بقیه نفهمن چقدر بهشون وابستم. 

شب تو خواب همه موقعیت های سخت و آزاردهنده ای که تجربه کرده بودم از جلوی چشمم گذشت. وقتی ضمیرناخودآگاهم تو خواب شروع میکنه بهم میگه چه غوغایی درونمه و من انکارش میکنم، کل اون روز حالم خراب میشه.

 

همون طور که نوشته بودم قبلا، با یکی از دوستام بحثم شده بود، اسمش رو بذاریم X! وضعیت رابطم با هم اتاقی های دیگم طوری بود که تو اتاق یه جورایی تک افتاده بودم. یکیشون (Y) که بخاطر تفاوت اخلاقیمون اصلا با هم خوب نیستیم، اون یکی(Z)، هم رفیق فابریک همینی هست که باهاش دعوا کردم. حالا بگذرد...

دیشب با Y و Z شام خوردیم. من و Y رفتیم ظرف ها رو شستیم و گذاشتیم رو آب چکون بمونه تا صبح ورشون داریم بیاریم تو اتاق. صبح که رفتم دیدم Y محترم همه ظرفها رو بجز مال من جمع کرده برده تو اتاق. خیلی ناراحت شدم. تو اتاق پرسیدم تو جمع کردی ظرفارو؟ گفت: آره، لیوان تو جا نشد بیارم. بشقابتو آوردم. درصورتیکه می دونستم کارد من رو می تونست بذاره کنار کارد و قاشق چنگالا تو لیوان و بیاره و با توجه به پیشینش فهمیدم از قصد این کار رو کرده.

این اتفاق به اضافه خوابی که دیده بودم با هم باعث شدن حالم بدتر بشه. این رو هم بهش اضافه کنین که صبح رفتیم دانشگاه و استاد دیر کرد و من تمام مدت تو اون شلوغی جلوی در کلاس تنها بودم. تنها بودن تو شلوغی خیلی خیلی آزارم میده. قرار شد همه بریم که کلاس ملغی بشه. یه ربع بعد که اومدم دیدم کلاس تشکیل شده!! دوست عزیز خانوم Y به بنده حتی یه تک زنگ هم نزدن. با اوقات تلخی کلاس سپری شد.

بعد کلاس برگشتم خوابگاه خوابیدم. تو خوابم با اونی بودم که از سال اول بهش علاقه داشتم. (و اون با وجود تمام توجهاتی که بهم میکرد به دلیلی که هنوز نمیفهمم رفت با یکی دیگه دوست شد امسال خنثی) خواب به این قشنگی آخرش اینطوری شد که کسی که خیلی خیلی اذیتم کرد رو دیدم که اومد سمتم و گفت کمکم کن! و چشماش پر اشک شد. دلم واسش سوخت... ولی بعدش به خودم اومدم و گفتم برو ازت بدم میاد. و بیدار شدم. حالم خیلی بهتر بود...

 

تازه دارم میفهمم ریشه خیلی از کارها و رفتارهایی که با بقیه داشتم. کودک درونم انقدر زخم خورده که به محض کم توجهی دیدن طغیان میکنه... باید ترمیمش کنم. لبخند



تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳٩۳ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.