می کند انگار چشمش باز غوغایی دگر

می کند آیینه را محو تماشایی دگر

بس که تیغ غمزه ی او می برد سرهای ما

لیک باید ساخت از خون باز دریایی دگر

در سر کویش دگر عابر نمی آید به چشم

دام باید گسترد صیاد در جایی دگر

با وجود خیل مشتاقان راه زلف یار

طره ی طرار در تدبیر یغمایی دگر

لیک می دانم اگر روزی وصالش سر رسد

باز هم می آورد معشوق امّایی دگر

هیچ می دانی که سرّ شهرت مجنون چه بود

در کمان او نباشد تیر لیلایی دگر

تازه فهمیدم تشابه چیست بین عقل و عشق

می دهد هر دم چو عقل این عشق فتوایی دگر 

 

 علیرضا میرزایی  

 

پ.ن: محشره این شعر!



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳٩۳ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.