دیشب تا حدودای 4 بیدار موندم با بچه ها تو فیسبوک عکس ملتو نگاه میکردیم و می خندیدیم. باحال بود ولی باعث شد از کلاس صبحم خواب بمونمو مهم تر از اون به همایش دانشکده نرسم. فاااااک خنثی

هیچی دیگه... اینو خودم میدونم که واسه جلو افتادن نباید امیدم به درس خوندن تو آخر هفته باشه و باید در طی هفته درس بخونم ولی یه ده روزی میشه که از قطار حرکت افتادم. الانم میخوام برم شروع کنم دنبالش بدوم تا برسم و بپرم بالا.

پس فعلا بامن حرف نزن



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳٩۳ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

امروز کلاس صبحم جابجا شده بود بخاطر یه سمیناری. خلاصه من با نیم ساعت تاخیر رفتم و مجبور شدم ته کلاس پشت سر سرو چمان بشینم. نیشخند سرو چمان یه پسریه که از ترم اول فقط با هم eye contact داریم و متاسفانه کم محلی های من (فیلمه بابا) و کم جرات بودن اون باعث شد اتفاقی نیفته. حالا نه که خیلی کم جرات باشه ها، نه! اتفاقا ترم پیش با یه دختر سیاه سوخته دوست شد. فکر کنم به هم زدن. (امیدوارم یعنی، چون چند وقته با هم نمی بینمشون نیشخند) بماند که با توجه به قامت سرو ایشون و فاصله ای که از تخته داشتم چیزی از درس استاد عایدم نشد، ولی مدام سرشو میچرخوند نکبت خنده

یه کم که گذشت متوجه شدم بغل دستیش یه دختریه که راهنمایی مدسه ما بود. این خانوم محترم به قدرس به درس علاقمند هستن که الان دارن درسای دو ترم پیششون رو پاس میکنن. (نه که خودم ترم پیش گل نکاشتم...) ولی انصافا یه بار که به دعوتش با همشهریای دانشجوی تهران رفتیم بیرون دیدم خانوم به شدت در صدد تور کردن پسراست. به هر قیمتی! یه تلاشهایی هم واسه سرو کرد.

تمام مدت کلاس من یا داشتم سرفه میکردم یا داشتم جزوه ورق میزدم. سرو هم مدام در حال چرخش سر بود.موقع حضور غیاب هم وقتی اسمم رو گفتم به طرز ضایعی این کار تکرار شد. اگه هنوز اسم منو نمیدونه یعنی من سه سال تمام تو توهم بودم. خندهبگذریم...

کلاس که تموم شد دیدم ایستاده ولی من مثه احمقا خودمو مشغول جمع کردن وسایل نشون دادم و رفت.

از اینا بدتر کارای ترم دومم بود که بنده خدا واقعا یه حرکاتی زد و من آی کیو در حد آمیب نشون دادم. حالا امیدوارم یا سر عقل بیام و به درسام برسم که تمرکزم رو معدل واسه اپلای باشه، یا تا آخر سال بعد که ایشون دیگه بعد از 6سال قراره فارغ التحصیل بشن لااقل یه بار سلام کرده باشیم به هم.

اونم نشد امروز یه تی ای داریم که صداش به شدت به دل میشینه. صدای رسا و مردونه. اعتماد به نفس هم داره شدید!

 

+فهیمه خجالت بکش :)))))

 



تاريخ : دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳٩۳ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

امروز با یکی از دوستام رفتم دانشگاه تهران جشن 80امین سالگرد تاسیس دانشکده فنی. واقعا عاشق جو اونجام. لبخندخیلی دوست دارم دانشگاه تهرانو. کاش کارشناسی رو اونجا می بودم... معدل سطح فکر دانشجوها و استادا خیلی بالاتر از جاییه که من الان توش درس میخونم. 

 

یه جوک جالب و پرمفهوم:

یارو از در خونه میاد بیرون می بینه سنگ افتاده تو راهش. میگه ای وای! بازم باید زمین بخورم!



تاريخ : پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳٩۳ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

میرم که داشته باشم یه هفته بسیار پربار و پرفعالیت رو عینک



تاريخ : شنبه ٢ اسفند ،۱۳٩۳ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

این ترم داره خوب پیش میره. تغییری که دادم به خودم تو افکارمه.

امروز استاد الکترونیک دیجیتال داشت میگفت تو گروه داشته صحبت میکرده که علت علاقه ای که ما تو کلاس نشون میدیم بخاطر استاد درسیه که پیش نیاز الکترونیک دیجیتال بوده. حالا بچه ها دو دستن، یه سری با با یه استاد داغون داشتن یه سری دیگه چون پیش نیازش رو افتاده بودن یه ترم بعدش با یه استاد خفن گرفتن درسو. اگه فکر کردین من جز افتاده ها بودم کاملا در اشتباهین نیشخند من با همون استاد داغونه داشتنم.

خلاصه بهش گفتیم نه همه استادمون یکی نبوده. بعد کلی تعجب کرد شروع کرد از اونایی که فعالتر بودن سر کلاس پرسید با کی داشتین. من نفر دومی بوددم که ازش پرسید نیشخند

خیلی حال داد. 

میدونم اگه بخوام این ترم خوب کار کنم باید از همین وقتای آزاد خوب استفاده کنم. لبخند وقتایی که میدونم میشه فیلم تماشا کرد و عشق کرد ولی اینکه سرت شلوغ باشه و سرگرم درسات باشی خیلی خیلی بهتره.



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳٩۳ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

دیشب قبل از خواب داشتم کتاب "ماندن در وضعیت آخر" رو میخوندم. دو سالی میشه که به قصد شناختن بهتر خودم رفتم سراغ روانشناسی و تو وقتای آزادم راجع بهش میخونم. همیشه میخواستم آدمی باشم که بدون توجه به طرز فکر بقیه زندگی میکنه. ولی به طرز خصمانه ای سعی داشتم بهش برسم. (بی محلی، بداخلاقی و ...) هر کاری میکردم یه صداهایی درون من خودم رو تایید نمی کردن! هر کاری میکردم یه سری از دوستا و همکلاسی هام رو تو تصورم می دیدم که تاییدم نمی کنن با اینکه به ظاهر میخواستم بگم واسم مهم نیست!

خلاصه که دیشب تو این کتاب دقیقا وصف حال خودم رو خوندم و خیلی ذهنم مشغول شد... به گذشته تا الان نگاه کردم و فهمیدم چقدر کودک درونم تو محیط خانواده آزار دیده. بخاطر این مدام دنبال نوازش میگشتم. همش تایید میخواستم. چون تایید رو بجای خونه از دوستام میگرفتم، وقتی بین من و دوستام شکراب میشد خیلی اوضاعم خراب میشد. همه کاری میکردم تا این روزای بد واسم پیش نیاد و در عین حال بقیه نفهمن چقدر بهشون وابستم. 

شب تو خواب همه موقعیت های سخت و آزاردهنده ای که تجربه کرده بودم از جلوی چشمم گذشت. وقتی ضمیرناخودآگاهم تو خواب شروع میکنه بهم میگه چه غوغایی درونمه و من انکارش میکنم، کل اون روز حالم خراب میشه.

 

همون طور که نوشته بودم قبلا، با یکی از دوستام بحثم شده بود، اسمش رو بذاریم X! وضعیت رابطم با هم اتاقی های دیگم طوری بود که تو اتاق یه جورایی تک افتاده بودم. یکیشون (Y) که بخاطر تفاوت اخلاقیمون اصلا با هم خوب نیستیم، اون یکی(Z)، هم رفیق فابریک همینی هست که باهاش دعوا کردم. حالا بگذرد...

دیشب با Y و Z شام خوردیم. من و Y رفتیم ظرف ها رو شستیم و گذاشتیم رو آب چکون بمونه تا صبح ورشون داریم بیاریم تو اتاق. صبح که رفتم دیدم Y محترم همه ظرفها رو بجز مال من جمع کرده برده تو اتاق. خیلی ناراحت شدم. تو اتاق پرسیدم تو جمع کردی ظرفارو؟ گفت: آره، لیوان تو جا نشد بیارم. بشقابتو آوردم. درصورتیکه می دونستم کارد من رو می تونست بذاره کنار کارد و قاشق چنگالا تو لیوان و بیاره و با توجه به پیشینش فهمیدم از قصد این کار رو کرده.

این اتفاق به اضافه خوابی که دیده بودم با هم باعث شدن حالم بدتر بشه. این رو هم بهش اضافه کنین که صبح رفتیم دانشگاه و استاد دیر کرد و من تمام مدت تو اون شلوغی جلوی در کلاس تنها بودم. تنها بودن تو شلوغی خیلی خیلی آزارم میده. قرار شد همه بریم که کلاس ملغی بشه. یه ربع بعد که اومدم دیدم کلاس تشکیل شده!! دوست عزیز خانوم Y به بنده حتی یه تک زنگ هم نزدن. با اوقات تلخی کلاس سپری شد.

بعد کلاس برگشتم خوابگاه خوابیدم. تو خوابم با اونی بودم که از سال اول بهش علاقه داشتم. (و اون با وجود تمام توجهاتی که بهم میکرد به دلیلی که هنوز نمیفهمم رفت با یکی دیگه دوست شد امسال خنثی) خواب به این قشنگی آخرش اینطوری شد که کسی که خیلی خیلی اذیتم کرد رو دیدم که اومد سمتم و گفت کمکم کن! و چشماش پر اشک شد. دلم واسش سوخت... ولی بعدش به خودم اومدم و گفتم برو ازت بدم میاد. و بیدار شدم. حالم خیلی بهتر بود...

 

تازه دارم میفهمم ریشه خیلی از کارها و رفتارهایی که با بقیه داشتم. کودک درونم انقدر زخم خورده که به محض کم توجهی دیدن طغیان میکنه... باید ترمیمش کنم. لبخند



تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳٩۳ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

دکتر شیری می گفت آدم باج گیر، مهرطلب رو پیدا می کنه. دارم فکر میکنم اینکه سعی میکنم خوش بگذرونم با دوستام و باهاشون خوش اخلاقم در حالت عادی، میشه مهرطلبی یا نه؟ نمی دونم تو روابطم با دوستام مهرطلب هستم یا نه! ولی دو سه تاشون شدیدا باج گیرن. شاید چون به محض اینکه حس کنم طرف مقابل میخواد ازم استفاده کنه تا احساس قدرت و اعتماد به نفس کنه جلوش می ایستم اینطوری با هم کنترات میکنیم. تو دانشگاه همیشه "من" اون آدمی بودم که وقتی میونم با یکی خراب میشد با نشون دادن روابط اجتماعیم سروری میکردم جلوش، یه ساله که برعکس شده. 

خنده داره واقعا... از یه هفته پیش که اعلامیه مسابقه های تربیت بدنی رو دیدم رو دیوار به هم اتاقی هام گفتم و قرار شد چهارتایی مون تو مسابقه طناب کشی تیم بدیم. امروز نیم ساعت از شروع مسابقه گذشته میگم شام بخوریم که بعدش بریم. دیدم تازه فیلم آورده داره نشون میده بهش. بعدشم دراومد که مگه من گفتم اسم بنویسیم؟ خودت رفتی ثبت نام کردی. گفتم می گفتی نمیخوای بیای! یه چرتی پروند که نشنیدم. نهایتا هم دو تای دیگشون بعد نیم ساعت اومدن باشگاه و باختیم. 

الان من می تونستم بابت رتبه اولی که تو مسابقه دیشب آوردم و رتبه سوم امروزم خوشحال باشم، ولی خیلی خوشحال نیستم. بخاطر اون عتیقه.

اسم این حساسیته؟ یکی از شماها که اینجا رو میخونه به من بگه! من باید نشون بدم که چطور باید باهام برخورد بشه، مگه نه؟

حالا اینا رو بذار کنار. قرار نیست همیشه همه باهامون خوب باشن و خوش بگذره. لبخند پیش میاد آدم تایید نشه. مهم اینه که خودشو نبازه. بدونه حتی اگه تایید نشد به این معنی نیست که I'm not good enough! من کلی کار دارم این ترم. کلی هدف تو سرمه.

این ترم قراره همه درسهارو خوب خوب یاد بگیرم،

قراره اون حالت که شب امتحان تازه میخوام شروع کنم و بقیه با هم تبادل نظر میکنن من خودمو میکشم کنار نباشه،

قراره یاد بگیرم زندگی من خارج از روابطم تعریف شده، من نقشهای دیگه ای هم دارم تو زندگیم که اونها هم تو تعریف "فهیمه" هستن،

قراره با آدم ها رو طبق نمره ای که به دوست داشتنشون میدم برخورد کنم.

من آدمی هستم که با شجاعت میره دنبال رویاهاش، از تایید نشدن نمیترسه و میتونه دوستای جدید پیدا کنه. من "بچه" نیستم! بالغم. لبخند

 

آدمی که من تو ذهنمه واسه آیندم با این بچه بازی ها به هم نمیریزه. اصلا ذهنشو درگیر نمیکنه. چشمک

 

 

فردا اولین کوییز دوره ایه که بصورت آنلاین با دانشگاه استنفورد میگذرونم. ضمنا درسهام یه کم مونده و دوشنبه جلسه اول کلاس طراحی وبه. از اینکه سرم شلوغ باشه و با برنامه ریزی بخوبی بگذرونمش، خیلی خیلی خوشم میاد. عاشق وقتی ام که تیک میزنم جلو کارهایی که باید انجام بدم.



تاريخ : شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳٩۳ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

سیستم عامل رو هم افتادم. مشروط نشدم ولی

چه اهمیتی داره؟

این غمی نیست در مقابل چیزی که امروز به من گذشت...

خدایی هست؟



تاريخ : شنبه ٤ بهمن ،۱۳٩۳ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

رو اعصاب میدونی چیه؟ رو اعصاب اینه که دو تا درس سه واحدی رو افتاده باشی و هم اتاقیت و دوستش نشستن نمره های تک تک همکلاسیاشونو تحلیل میکنن که واااای چقد فلانی کم شد. خفه شین دیگه. به شماها چه؟ عصبانی

یا مثلا اینکه یکی از همکلاسیات میگه هنوز نرفتم نمرمو از رو برد ببینم. دوستت برگرده بگه من دیدم، 17 شدی. خنثی

کودکستانه مگه؟

 

 

بابا زنگ زده، میگه کم شی اشکال نداره. یه وقتی نیفتی خدای نکرده. 

خیلی حس بدی دارم. خیلی... افسوس



تاريخ : دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳٩۳ | ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

حسرت خیلی بده

خیلی بده درسی رو که مطمئنی اگه میخوندی تاپ مارک می شدی، درست 12 ساعت مونده به امتحان شروع کنی... افسوس

 

هدف

 

دنبال زندگی خوب نباید گشت
زندگی خوب رو باید ساخت
 
می بینی، همیشه این خود منم که وامیدم و میذارم همه چی بهم بریزه.


تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳٩۳ | ۳:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

واقعا مسخرست. TAالگوریتم نمره ی حل تمرین رو آپلود کرده رو درس افزار. بعضی از همکلاسیام که اندازه بز سر کلاس بارشون نبوده با چرب زبونی نمره آوردن. خنثی دیگه دارن شورشو در میارن.

یاد کار معدل دوم کلاسمون افتادم که رفته بود 3 ساعت دانشکده الهیان نشسته بود و نهایتا با زور نمره 17 رو تبدیل کرده بود به 20! جالبش اینه که گاها سر آزمایشگاه یا درس تئوری استاد از مباحث ترم های قبل سوال می پرسه، این عزیزان چیزی یادشون نیست.

کار من اشتباهه که درس نمیخونم. از اون بدتر اینه که بجای درس خوندن دارم اینارو تحلیل میکنم. عصبانیای کاش بجز اون ریاضی مهندسی کوفتی چیزی رو نیفتم. امتحان آخره... گم شه بره پی کارش این ترم لعنتی...



تاريخ : شنبه ٢٠ دی ،۱۳٩۳ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()

واقعا مسخرست. TAالگوریتم نمره ی حل تمرین رو آپلود کرده رو درس افزار. بعضی از همکلاسیام که اندازه بز سر کلاس بارشون نبوده با چرب زبونی نمره آوردن. خنثی دیگه دارن شورشو در میارن.

یاد کار معدل دوم کلاسمون افتادم که رفته بود 3 ساعت دانشکده الهیان نشسته بود و نهایتا با زور نمره 17 رو تبدیل کرده بود به 20! جالبش اینه که گاها سر آزمایشگاه یا درس تئوری استاد از مباحث ترم های قبل سوال می پرسه، این عزیزان چیزی یادشون نیست.

کار من اشتباهه که درس نمیخونم. از اون بدتر اینه که بجای درس خوندن دارم اینارو تحلیل میکنم. عصبانیای کاش بجز اون ریاضی مهندسی کوفتی چیزی رو نیفتم. امتحان آخره... گم شه بره پی کارش این ترم لعنتی...



تاريخ : شنبه ٢٠ دی ،۱۳٩۳ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فهیم | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.